تبليغاتX
ئاسۆی مافه‌کانی مرۆڤ
كۆمه‌ڵایه‌تی،رامیاری و مافه‌کانی مرۆڤ(اجتماعی، سیاسی و حقوق بشر)

هنر برای هنر یا هنر طبقاتی!

در دوران ما قبل طبقات (کمون اولیه )، زندگی انسان ها بصورت جمعی و برای امرار  معاش و همه کارها در جهت بر آوردن نیازهای جمعی سازمان داده می شد. انسان های اولیه فارغ از درگیری های طبقاتی برای حل تضاد با طبیعت و تداوم بقاء تلاش های بی دریغی را انجام می دادند. ابزار و سلاح می ساختند تا زنده بمانند. در چنین دورانی نقاشی، شعر و ... از نخستین جلوه های حیات انسانی به شمار می رود. انسان اولیه، همچنانکه ابزار و سلاح می ساخت، خوراک و پناهگاه می جست به کنده کاری روی چوب و سنگ پرداخته، پایکوبی می کرد، ترانه می خواند و به کارهای هنری می پرداخت. اگر آفرینش انسان به هزاران سال قبل بر می گردد، پیدایش هنر هم مترادف با پیدایش انسان هاست. بیهوده نیست که کسی قادر به کتمان قدمت هنر نمی باشد. آنچه در این میان می تواند مورد بحث قرار گیرد جایگاه و بازتاب های عملی آن در رابطه با انسان هاست.

 

در گذشته های دور، یعنی در زمان های اولیه ابزار کار در خدمت رفع  نیازهای جمع بکار گرفته می شد و هیچگونه مالکیتی از سوی هیچکس بر ابزارها وجود نداشت. هنر آنزمان هم دقیقاً در جهت سود رسانی به جمع کاربرد داشت. انسان های اولیه بدلیل درگیر بودن با مشکلات متفاوت و بویژه تهیه ی خوراک و پوشاک هرگز قادر به داشتن افکار برتر و امتیاز طلبی نبوده اند. داشتن امیتازات ویژه از سوی انسان ها از زمانی نمودار گردید که حیات انسانی از صورت ابتدائی خارج گشته و با گذشت زمان توأم با رشد ابزار و تلاش برای غلبه بر نیروهای ناشناخته طبیعت فکر امتیاز و برتری از دیگران در افکار انسان ها شکل گرفت. در چنین شرایط و وضعیتی بود که پیشرفت و تکامل هنر هم در جهت انگیزه های فردی سوق داده شد. اگر چه هنر در دوران اولیه بصورت عمومی و در خدمت جمع قرار می گرفت، امّا بتدریج با پدیدار شدن جامعه ی طبقاتی و در دوران وجود طبقات در خدمت به افراد خاص قرار گرفته و می گیرد.

 

طبقات حاکمه که صاحب ابزار و وسایل تولید بودند از هنر انسان در جهت امیال خویش استفاده نموده و از هنر سوء استفاده های فراوانی نموده اند. این امری انکار ناپذیر است که آفرینش هنریِ هنرمند دقیقاً به شخصیت و طرز اندیشه او بستگی پیدا کرده و می کند و این شخصیت و اندیشه منافع ی طبقاتی اوست که نوع هنر او را تعریف می کند و خواه و ناخواه در آفرینش های هنری او نقش مهمی را ایفاء خواهد نمود. مثلاً یک بورژوا که شخصیت و کردار او منطبق با پایگاه طبقاتی اش می باشد، هرگز قادر نخواهد بود هنر مردمی را ارائه دهد، بلکه او به مدح و ثنای بورژوازی خواهد پرداخت. از سوی دیگر هنرمند مردمی از زبان بورژوا سخن نمی گوید و دقیقاً در چارچوبه ی خواسته ها و امیال مردم اش رفتار خواهد کرد و در یک کلام زبان مردم اش می باشد.

 

اگر زبان یکی از  مهمترین عوامل ارتباط فیمابین انسان ها می باشد، هنر هم یکی دیگر از کانال های برقراری ارتباط بین انسان هاست و نقش بسیار مهمی در شناخت و معرفت انسان ها ایفاء می کند. یک هنرمند در محیطی که زندگی می کند بدلیل درگیر بودن با آن محیط و بدلیل تجارب حاصل از زندگی در آن محیط مشخص و جذب واقعیت های آن محیط احساس خود را در غالب هنر بیان می نماید و جامعه از آن تأثیر می پذیرد. با توجه به چنین نقش و جایگاهی که هنر در عرصه ی اجتماع برجای می گذارد است که نمی توان هنر را مافوق طبقات ارزیابی نموده و آنرا صرفاً بعنوان هنر صرف و خالص بررسی نمود. در جوامع طیقاتی انسان ها بدلیل تعلق به یکی از این طبقات چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند از منافع معینی دفاع می نمایند. هنر و ادبیات بوجود آورنده توسط انسان ها هم متعلق به یکی از این طبقات است.

 

واقعیت این است که اندیشمندان دوران کهن نظیر افلاطون، سقراط و ارسطو هنر را بمثابه ی بازتاب زندگی مادی در اندیشه ی انسان ها را رد کرده و آنرا از زمره ی لذت ها می دانستند. آنان هنر را از دریچه ی صرفاً هنر و مافوق تعلق طبقاتی نگریسته بدون اینکه تعلقات یک هنرمند را از نظر طبقاتی و اجتماعی مورد ارزیابی قرار دهند. نگاهی به جایگاه هنر در واقعیت دیروزی (منظور از زمان پیدایش طبقات) و امروزی، این حقیقت را به اثبات می رساند که شعری که از زبان مردم سخن می گوید و درد و رنج توده ها را بازگو می نماید با شعری که از امیال و لذائذ مشتی مفت خوار جامعه نگاشته می شود را نمی توان یکسان گرفت. شعری که از مقاومت و پایداری در مقابل طبقات استثمارگر و عده ای زورگو سروده می شود با شعری که تسلیم طلبی و یأس و ناامیدی را اشاعه می دهد را نمی توان فقط شعر دانست و اینگونه تصور نمود که تعلق به این و یا آن ندارد. از اینجاست که هنرمندان و شاعرانی همچون احمد شاملو، خسرو گلسرخی، سعید سلطانپور و ... که اشعارشان نه متعلق به دولت یان بلکه به مردم تعلق داشته را نباید صرفاً به عنوان شاعرانی دانست که با پس و پیش کردن کلمات، سلسله لغات لازمه را می ساخته و به این ترتیب شعر می سروده اند، چون می خواستند شعر بی افرایند.

 

 

 

شاعری که از زبان آزادی و برابری سخن می راند، خواسته و ناخواسته از منظرگاه سیاسی به واقعیات می نگرند. ارزش نقاشی که رهائی پرندگان را منوط به در هم شکستن قفس در غُل و زنجیر جلادان می بیند، نمی تواند معادل با کار نقاشیِ باشد که به خاطر میل و امیال شخصی اش و یا مطابق با فرهنگ طبقه ی حاکم، آثار خود را بر روی تابلو می آورد. عکاسی که سوژه او تصاویر پیرمرد و یا پیرزن روستایی است که بدلیل فقر و نداری و برای تأمین حداقل نیازهای اولیه ی زندگی شان دبه های شیر را بر روی دوش خمیده ی خود حمل می نمایند، هنرمندی است که از موضع مردم زحمتکش به خلق آثار هنری خود می پردازد؛ در حالیکه در کنار این هنرمند، عکاسان و یا نقاشانی را مشاهده می کنیم که سوژه های آثار آنان از طاق های طلائی قصرهای بزرگان و یا جلوه های زندگی اشرافان مُلهم شده است. این دو اثر اگر چه توسط انسان ها تولید گردیده، ولی از دو منافع پیروی می نمایند و به دو زبان سخن می گویند. فیمابین این دو نه تنها هیچگونه قرابتی وجود ندارد، بلکه اثر هنری هر دوی آنها نهایتاً متعلق و مورد پسند اقشار متفاوتی از جامعه می باشد. اینجاست که می توان فهمید هنر برای هنر محلی از اعراب ندارد. در واقع آنچه در میان افراد عامی و حتی روشنفکران زیر عنوان هنر برای هنر و یا هنر تجریدی و مافوق طبقات مرسوم است، غیر علمی و غیر مارکسیستی است.

 

هنر یک مقوله ی روبنائی است. هنر تابعی سیاست است. هنری که از آزادی و از درد و رنج سخن می گوید، نمی تواند تابع ی سیاست معینی نباشد. طبقات حاکمه اندوختن ثروت را به پای توانایی فردی خود و نه به پای استثمار طبقات محروم، زور و قلدری خویش گذاشته و برای این منظور و به انحراف کشاندن افکار عموم به خدایان هم متوسل می شوند. هنرِِ هنرمندان دست ساز آنان هم به یاری آنها شتافته و به جاده صاف کن سیاست های ارتجاعی آنان تبدیل می گردد. بنابراین هنری که در خدمت آنان قرار  می گیرد، هنر برای هنر نیست، بلکه هنری است در خدمت به منافع ی طبقات حاکم. اگر چه ادیبات و هنر تابع ی سیاست معینی است ولی در عین حال بنوبه ی خود تأثیر زیادی بر روی آن خواهد گذاشت. وظیفه ی هر هنرمند مردمی است که سیاست های غیر مردمی را از زبان هنر خویش بر ملاء و هنر خدمتگزار منافع ی ارتجاعیون را افشاء سازد. بقول مائو: "یکی از وظایف ادیبات و هنر، همواره افشاگری بوده است". هنر یکی از وسائل شناخت است و چنین وظیفه ایی را همواره با خود حمل می نماید. بنابراین هنرمندِ آفریننده ی هنر انقلابی و تأثیر گذار باید و می بایست از لحاظ سیاسی غنی و مترّقی باشد. سیاست و هنر رابطه ی تنگاتنگی با هم داشته و دارند. بنابراین اگر بخواهیم هنر را بطور دقیق بشناسم، نه آنچنانکه مردان کهن درک نموده اند، ناگزیر خواهیم شد که به آن صرفاً بمثابه ی لذت و یا پدیده ای مافوق طبقات و هنر برای هنر ننگریم، بلکه آنرا یکی از شرایط حیات بشری بشناسیم. آنگاه که چنین به پیرامون محیط هنر نگریستیم، مجبور خواهیم بود که هنر را یکی از وسائل ارتباط بین انسان ها بدانیم و هرگز به این درک نخواهیم رسید که هنر ماورأی طبقات بوده و هیچگونه ربطی به گرایشات و خواسته های طبقات متفاوت ندارد و هنر براب هنر است. براستی هنر واقعی وسیله ایی است در خدمت به اتحاد و همبستگی، به همان سان که سخن در آن جهت بکار گرفته می شود.

 

نگاهی به واقعیات امروزی در این حوزه (هنر) ما را بر آن می دارد تا پیرامون آن، به آنچه بطور غیر علمی تبلیغ می شود و اساساً از زبان بورژواها در سطح جامعه اشاعه می گردد، دقیق تر بنگریم. واقعیت وجود طبقات در جوامع ی امروزی، منعکس کننده ی منافع ی گوناگون انسان های درگیر آن جامعه می باشد. هر طبقه و یا قشری، از زبان معینی با دیگران سخن می گوید و با زبان است که روابط اش را با دیگران مشخص می سازد. طبیعتاً داشتن زبان مشترک می تواند نشانگر یکپارچگی افراد برای تحقق آرمان ها و خواسته های مشخص شان باشد. امّا تفاوت های برخورد طبقات متفاوت نه تنها در نگریستن نسبت به محیط دور و بر بلکه در پراتیک و در حوزه های متفاوت بازتاب عملی می یابد. یکی از این بازتاب ها می تواند در زمینه ی نقاشی، نویسندگی، شعر، موسیقی و ... باشد. تاریخ هنر این واقعیات را بروشنی نشان می دهد که همواره هنرمندان مخالف طبقات حاکمه مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت عالی جنابان قرار گرفته و می گیرند. زبان هنرمند شورشگر و مردمی دوخته و دست های نوازنده ی انقلابی قطع می شود؛ چرا که آنان در خدمت به منافع ی طبقات استثمار شونده قرار داشته و دارد که ابن با مذاق طبقات حاکمه سازگاری ندارد. اگر چه آنان هنرمندان دست ساز خود را می پرورانند تا در وصف منافع ی طبقات حاکم و در وصف خدا و خدایان، خرافات، ارباب و اربابان قلم فرسائی و تابلوهای رنگارنگی را مزیّن سازنند، ولی قادر نبوده و نیستند تا هنرِ هنرمندان مردمی را که در تقابل هنرهای بورژوایی قد علم نموده اند را از ریشه برکنند و جلوی تأثیر گذاری آن در تکامل جامعه را سد کنند. ما هر روز شاهد چنین صف آرائی هایی هستیم.

 

 

 

آیا مدافعین هنر برای هنر "غیر طبقاتی" می توانند منکر وجود نویسندگان آزاده ایی باشند که هر روز در سراسر دنیا و در طول تاریخ حیات جامعه ی طبقاتی بدلیل نوشتارشان و بدلیل به تصویر کشیدن، سرودن و یا به تحریر در آوردن هزاران بلایای اجتماعی دست ساز استثمارگران و سرمایه داران به زندان ها افکنده شده، شکنجه گردیده و اعدام شده اند؟ آیا هنرِ این هنرمندان در این نبود که صرفاً توانایی ردیف نمودن یکسری کلمات را در کنار هم داشتند؟ پس فرق آنان با هنرمندان دیگر در چه بود؟ نویسنده ی انقلابی با نوشته ی خود در واقع قصد ایجاد ارتباط و انتقال یک فکر، ایدئولوژی و ایده ی خاصی با جامعه ی هم نوع خویش را دارد. برقراری چنین ارتباطی می تواند در سعادت و بهروزی عموم و تکامل جامعه مثمر ثمر واقع گردد. بنابراین او می کوشد تا با خلاقیت و توانایی اش مشاهدات عینی محیط خویش را به عنوان تجربه به دیگران منتقل نماید. بدیهی است که چنین هنرمندی با چنین نگرشی نمی تواند به مذاق هنرمندان و یا نویسندگان بورژوایی سازگاری داشته باشد.

 

آیا نویسنده ی بورژوا نقش خود را در ایجاد ارتباط با دیگر انسان ها فهمیده و می فهمد؟ آیا تلاش اش این می تواند باشد که جامعه را به سوی یکی شدن سوق دهد؟ مسلماً نه. و اینجاست که برغم آنکه مخاطب ما هنر و هنرمند بطور کلی ست امّا با هنرمندانی مواجهیم که با دو قلم، دو نگرش و از دو جایگاه طبقاتی به مسائل می نگرنند. این دو از هنر واحدی سخن نمی گویند که در آن یکی شدن و اتحاد و تعالی جامعه ی انسانی تبلیغ می شود. رسالت هنر واقعی در قبال جامعه توضیح علل هاست. این توضیح از سوی هر هنرمندی بازگو نمی شود. بیان ریشه ها و واقعیت ها بعهده ی هنرمندان مردمی است. این رسالت بر دوش آنها قرار دارد. هنرِ هنرمند مردمی در این است که واقعیات نابسامان جامعه ی طبقاتی یعنی گرسنگی، فقر، سرکوب و ... را در زیباترین و تأثیر گذارترین قالب های هنری بیان نموده و آنرا به دیگران منتقل نماید. هنر فاسد طبقات عالیه هرگز قادر نخواهد بود چنین نقشی را در میان عامه ی مردم ایفاء نماید. هنر دولتمندان طبقه ی حاکم، هنر فاسد است و هیچ نقشی در تکامل و بهبودی جامعه ایفاء نمی نماید. تنها هنرمند واقعی، هنرمند مردمی است که به وسیله ی اثر خویش، احساس و تمایلات درونی اش که همانا تمایل درونی طبقات زحمتکش است را به دیگران منتقل می نماید. بر همین اساس در جوامع ی امروزی بین هنر خوب و هنر بد تمایزاتی وجود دارد. هنر خوب در جهت ترقی، متحد ساختن و پیشرفت بشریت گام بر می دارد، در حالیکه هنر بد چنین وظایفی را تعقیب نمی کند. اگر چه امروزه جایگاه و نقش واقعی هنر آگاهانه توسط عده ای بورطه ی فراموشی سپرده می شود ولی نقش و اهمیت هنر از دیدگاه مردمی روشن است. باید از هنر مردمی، هنر انقلابی و تحول گرا یعنی هنری که هدفش از میان برداشتن زور و تعدی و نابودی جامعه ی طبقاتی و برقراری عدالت و یگانگی است دفاع نمود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:45  توسط دلێر | 
 

لاله حسین پور / لایحه حمایت از "خانواده"، دهن کجی به زنان!

 

راستش تیتری را که برای این موضوع انتخاب کرده ام، برای خودم هم ناکافی است. دهن کجی، واکنشی بسیار نرم تر و انسانی تر از آنی ست که هم اکنون بر سر زنان می رود. در عین حال، این تیتر ابعاد تناقضی را نشان می دهد که جامعه در روند حرکت خود حمل می کند. از طرفی، خشونت با تمام وجوهش، بدوی، صریح، کور و خطرناک. از طرف دیگر، آگاهی، شجاعت، ایستادگی، مقاومت و مبارزه.
رشد روزانه این دو طرف آن چنان چشم گیر است که ایران را به یک جامعه استثنائی تبدیل کرده است. آن ها می گیرند، این ها برپا می ایستند. آن ها می زنند، این ها فریاد می کشند. آن ها اعدام می کنند، این ها دوباره برمی خیزند. تمام جامعه تبدیل به یک صحنه درگیری، تهدید، زد و خورد، بگیر و ببند و کشتار و ... شده است. اما این جان تب دار را آرام و قرار نیست. جنگی عظیم میان دو قدرت. قدرتی حاکم و قدرتی خارج از حکومت. آن ها، علم داران ارتجاع، می خواهند با تمام قوا، جامعه را به قهقرا بکشانند، این ها سربداران و منادیان آزادی و برابری، هر بار گامی به جلو می پرند.
آن ها مدت کوتاهی از گوشه چشم به کمپین یک میلیون امضاء و فعالانش نگریستند و شروع به سبک سنگین کردن آن کردند. اما، نه. این کمپین، صرفا جمع آوری امضاء نبود. ارائه آگاهی به زنان، آن هم به طور مستقیم، چهره به چهره و در کوچه و خیابان بود و آن هم نه به تعدادی زن روشن فکر، بلکه به این وسیله زنان در همه اقشار آگاه می شدند و این قابل تحمل نبود. بنابراین هجوم به زنان، چه به دلیل بدحجابی، چه اصرار در احقاق حقوق زنان و نافرمانی و چه به دلیل جمع آوری امضاء، در دستور قرار گرفت. به موازات این خشونت عریان و روزانه، طرح ها و لوایح با عناوین مختلف به عنوان دهن کجی آشکار به زنان، سازمان داده شد.

از طرح سهمیه بندی جنسیتی در کنکور گرفته تا ترویج صیغه، از تعبیر و تفسیر معکوس دیه تا لایحه به اصطلاح حمایت ازخانواده. این دهن کجی نه فقط به کمپین یک میلیون امضاء و فعالینش، بلکه به تمام زنان انجام گرفته است.
از ورود دختران به دانش گاه که در سال های ا خیر به طور تصاعدی افزایش یافته است، جلوگیری می شود. از زنان خواسته می شود که به وظیفه اصلی خود، مادری، بپردازند و فرزندان زیاد به دنیا بیاورند. کار زنان را تا ساعت ۱٨ محدود می کنند و از این طریق می خواهند شرایط شغل یابی را برای زنان هرچه مشکل تر کنند. صیغه را ازدواج موقت می نامند و به ترویج آن می پردازند و به این ترتیب زن را تحقیر کرده و او را وابسته بی حق و حقوق مرد می کنند. از دیه آن چنان صحبت می کنند که گویا به زنان ترحم کرده اند و تفاوت دیه زن و مرد را به نفع زنان عنوان می کنند. و لایحه حمایت از خانواده نیز با خصلت حمایت از مردان و مردسالاری ارائه شده و حمایت ناچیزی را نیز که در قانون تاکنونی، از زن به عمل آمده بود، نادیده گرفته و حذف کرده اند. آن ها اعلام می کنند، نه تنها می زنیم، می کشیم و نابود می کنیم، بلکه هر چه داشتید و دارید، می گیریم و از بین می بریم. لایحه حمایت از خانواده مظهر این دهن کجی به زنان است.

حال در چنین شرایطی که هر روز شاهد حادتر شدن روند سرکوب و خشونت در کل جامعه و به ویژه علیه فعالین جنبش زنان (که خود، نشانه ایستادگی و مقاومت و مبارزه شجاعانه آنان است) هستیم و هم چنین درحالی که شاهد از بین رفتن امتیازهای هرچند کوچک و جزئی که زنان در طی تاریخ به دست آورده بودند، هستیم، بحثی در میان فعالین زنان درمی گیرد که باعث تعجب است.
برخی از زنان تصور می کنند که می توانند از طریق ارتباط گیری و لابی با سران و مسئولین حکومت و روحانیون و دولت، به برخی از حقوق زنان دست رسی یابند!

زمانی که دولت اصلاح طلب بر سر کار بود، برخی از فعالین زنان با چنین خیالی، حرکات و برنامه های خود را سازمان دهی کرده و خود را به اصلاح طلبان بستند. بعد از سپری شدن این دوران و محو شدن سراب اصلاح طلبی، بسیاری از کنش گران حقوق زنان نیز به این نتیجه رسیدند که استقلال، استقلال، باز هم استقلال.
استقلال از اصلاح طلبان، از قدرت ها، چه داخلی و چه خارجی، از سازمان های سیاسی و غیرسیاسی، از هر گونه مذهب و ایدئولوژی. تنها و تنها زنان هستند که پای گاه این جنبش به شمار می روند. به زنان و به خواسته های باواسطه و بی واسطه آنان باید متعهد بود. در کنار ارتباط با توده وسیع زنان که خواست اولیه کمپین یک میلیون امضاء نیز هست، باید ارتباط گیری با جنبش هایی را سازمان داد که به این خواسته ها اعتقاد دارند و برای به تحقق پیوستن آن ها می کوشند. می توان با روشن فکرها، با وکلا و حقوق دانان، با استادان دانش گاه، با روزنامه نگاران و نویسندگان، با جنبش های کارگری و دانش جویی، با پرستاران و معلمان و غیره تماس گرفت. می توان از آنان هم فکری خواست و هم کاری طلبید. می توان از آنان و از فعالیت های آنان حمایت کرد و نیز حمایت متقابل خواست. وظیفه ای که جنبش زنان طی سال های اخیر به آن نزدیک و نزدیک تر شده است.

اما ارتباط گیری و لابی با دولت و حکومتی که زن ستیزی آشکار، جزء خصیصه های بارز آن است، چگونه توجیه می شود؟ آیا ساده انگارانی در جنبش زنان وجود دارند که خیال می کنند از این طریق به هدف می رسند؟ طرح چنین ایده ای با هر انگیزه ای که باشد، به مراتب دهن کجی مضاعفی به جنبش زنان و به کل زنان است.
روندی که جنبش زنان طی کرده است، پر از تجربه و آزمون است و برای این که امروز نام جنبش زنان را بر خود حمل کند، هزینه بالایی پرداخته است و هم چنان می پردازد. جنبش زنان در مجموعه خود ثابت کرده است که برازنده این نام است. تخطی از این راه، جز آلوده کردن این نام نیست.

منبع: اخبار روز 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط دلێر |